ذوالقرنین به سوی مغرب لشکر کشید و با جنگ و جهاد به کشور گشایی پرداخت،کوه و دشت را زیر پا گذاشت، سلاح های دشمن را هر چه به دست آورد شکست و لشکر را متفرق ساخت، در طریق جهاد خود از گرمی و سردی باک نداشت، به زمین هموار و سنگلاخ اعتنایی نداشت،زیرا خدا به وی قدرت داده بود که در زمین نفوذ کند و فرمانبرداری و تسلیم سربازان را نصیب او کرده بود.خدا هر چه برای استحکام قدرت وی لازم بود بدو عنایت می کرد و سهم فراوان و پیروزی بی مانندی در جنگ به او لطف کرده بود.

ذوالقرنین در راه هدف خود شب و روز می کوشید تا اینکه به ناحیه ای رسید که در آن آب و گل مخلوط بود و به نظرش آمد که خورشید در این سرزمین غروب می کند و در عقب آن مخفی

می گردد.ذوالقرنین فکر کرد که پس از این ناحیه بشری نیست تا با آن بجنگد و راهی به سوی جهاد نیست.ولی در همین سرزمین جمعیتی را دید که از کفر آنان وحشت کرد و ظلم و خودسری آنان برای ذوالقرنین گران آمد،زیرا این مردم به اخلال گری پرداخته بودند و در زمین آشوب می کردند و به علیت گوش دادن به حرف شیطان و به دنبال تحریکات هوی هوس خون ها می ریختند.ذوالقرنین از خدا کسب تکلیف کرد که در باره آنان چه عملی انجام دهد،خدا او را بین دو راه آزاد گذاشت تا یکی از آن دو را انتخاب نماید:یا اینکه خود سران را بکشد و آنان را تحت شکنجه قرار دهد تا کیفر کفر و خودسری آنان داده شود و یا اینکه به آنان مهلت بدهد و به طرف خدا دعوتشان نماید،شاید افرادی باشند که هدایت گردند و یا اینکه از طریق خود منصرف شوند و از نادانی بیرون آیند،لذا ذوالقرنین مهلت دادن را بر کشتنشان ترجیح داد و نیکی را بر کشتنشان انتخاب کرد و گفت:"هر کس ظلم کند،بزودی او را شکنجه می دهم،سپس به سوی پروردگار خویش می رود و خدا او را به عذاب سختی گرفتار می سازد، ولی کسی که ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد،پاداشی نیکو به دست می آورد و به زودی به او دستور آسانی می دهیم.

به سوی شرق و شمال

ذوالقرنین مدتی در میان این مردم ماند،با ستمگر مبارزه کرد،مظلوم را یاری کرد،دست ضعیف را گرفت و عدل را برقرار کرد و پرچم اصلاح طلبی را برافراشت.ذوالقرنین تصمیم گرفت به سوی شرق رهسپار گردد،لذا با جنگجویی و جهاد با پیروزی ،موفقیت و خوشبختی به کشورگشایی مشغول بود تا اینکه در سیر خود به آخرین نقطه آباد زمین رسید.ذوالقرنین در این سرزمین جمعیت هایی را دید که روی زمین زندگی می کنند ولی خانه ندارند تا در آن مسکن کنند،درختی ندارند که از سایه آن استفاده کنند و شاید در وضع هرج  مرجی به سر می بردند و نادان بودند.

ذوالقرنین پرچم زمامداری خود را بر سر آنان برافراشت و از نور فکر و علم خویش آنان را روشنی بخشید،سپس آنان را رها کرده به سوی شمال رهسپار گردید و با کوشش و جنگ پیشروی کرد،پیروز و موفق گردید،تا اینکه به سرزمینی رسید که در بین دو کوه قرار داشت و در این سرزمین مردمی زندگی می کردند که نعمت های آنان قابل درک نبود و مقصود آنان قهمیده نمی شد ولی در نزدیکی یاجوج و ماجوج و قومی اخلال گر و ستمگر بودند،خودشان گمراه بودند و سبب گمراهی دیگران

می گردیدند،قرار داشتند.

زمانی که این مردم دریافتند که ذوالقرنین زمامداری نیرومند و قوی است،حدود سلطنت او وسیع و یاران او فراوان اند به او پناه بردند و از وی درخواست کردند که سدی بین آنان و همسایگانشان(یاجوج و ماجوج) بنا کند و سرزمین آنان را از یکدیگر جدا سازد و از تجاوز آنان جلوگیری نماید.زیرا یاجوج و ماجوج مردمی بودند که ذاتشان با بدی تربیت شده و با خلقت آنان آمیخته بود،شمشیر نمی توانست آنان را تسلیم سازد و محال بود که پند و اندرز به آنان سود برساند.درخواست کنندگان به ذوالقرنین گفتند:"حاضریم برای ایجاد سد مالیات بدهیم" و اموالی هم در اختیار او گذاشتند.

ذوالقرنین که ذات او با نیک به وجود آمده و خلقت او با شایستگی تکمیل گردیده بود و خدا گنج های زمین و منافع آن را در اختیار وی گذاشته بود، در خواست آنان را پذیرفت و اموالی که آورده بودند به آنان بازگرداند و گفت:"آن چه خدا به من قدرت داده است بهتر است".سپس از آنان درخواست کرد که به وی کمک کنند و در عمل سدسازی شریک گردند تا به کار خود مشغول گردد.

مردم برای ذوالقرنین آهن و مس،چوب و ذغال آماده ساختند.ذوالقرنین قطعه آهنی را می گذاشت و اطراف آن را ذغال و چوب می نهاد و آتش را روشن می کرد و مس آب شده را روی آن جاری

 می ساخت و بدین طریق سد بزرگ و محکمی بین دو کوه به وجود آوردند تا اینکه در اثر نرمی دیوار یاجوج و ماجوج نتوانند بالا روند و از جهت محکمی نتوانند آن را سوراخ سازند.بدین طریق خدا ملتی را که از آزارشان شکایت داشتند و از ظلم آنان می نالیدند راحت کرد ولی ذوالقرنین که دید سد محکم و بزرگی ساخته از اعماق دل خود گفت:"این از لطف خدای من است،هر گاه وعده پروردگار من بیاید،این سد را مساوی زمین می سازد و وعده پروردگار من حق است."

منبع:قصه های قرآن ترجمه استاد مصطفی زمانی(ره)

 

/ 0 نظر / 9 بازدید