اعتقاد به تناسخ مانند هر عقیده جزیی دیگر ،بخشی از منظومه معرفتی هر انسان است که تنها در صورتی معقول و مقبول خواهد بود که با دیگر مبانی و مفاهیم اعتقادی فرد همخوانی و موانست داشته باشد ؛ نمی توانیم معاد یا تناسخ را به تنهایی و جدا از دیگر تفکرات مان ارزیابی نماییم ، حتی اگر به خودی خود و فارغ از دیگر اندیشه های مان این مورد خاص را منطقی ومعقول ومقبول بیابیم .
تناسخ در اقوام گوناگون وجود داشته و در طول تاریخ اشکال گوناگونی نیز به خود گرفته است.شاید تفاوت های آشکاری بین تفکر تناسخی بودیسم با هندوئیسم و سیکیسم و سایر ادیان شرقی وجود داشته باشد ؛ معتقدان به تناسخ همواره به عنوان گروهی مشخص در حوزه عقاید و کلام مطرح بوده وهستند حتی در بین فرقه های اسلامی هم برخی معتقد به این عقیده برشمرده شده اند .
دانشمندان و مورخان، معتقدند زادگاه اصلی این عقیده کشور هند و چین بوده ، ریشه آن در ادیان باستانی آن ها وجود داشته ، اکنون نیز موجود است. سپس از آن جا به میان اقوام و ملل دیگر نفوذ نموده است . به گفته شهرستانی نویسنده ملل و نحل این عقیده در غالب اقوام کم و بیش رخنه کرده است. (1)
اصولا تناسخ در میان اقوام باستان ،به عنوان راهکاری برای پاسخ دادن به یک حقیقت نیمه مکشوف ،مطرح شده و رشد پیدا کرد و آن حقیقت ،مساله بقای روح بود . در واقع این اقوام برای یافتن پاسخی به این دغدغه ذهنی که روح انسان پس از مرگ نابود نشده ، به نوعی ادامه حیات می دهد ، به تناسخ رسیده ودر طول تاریخ سعی شده که این عقیده شکل منطقی تر و مستدل تری به خود بگیرد ، اما باید دید این عقیده در برابر تفکر معاد تاب تحمل ویارای مقاومت دارد ؟
البته قبل از ورود کامل در بحث تناسخ نباید این حقیقت را فراموش کرد که رویکرد وتوجه به تناسخ می تواند دو رویه کاملا متفاوت را دارا باشد ؛
نخست تناسخ یعنی حلول روح موجود درگذشته به موجودی دیگر در عین قبول وپذیرش معاد وجهان آخرت مثلا یک معتقد به معاد و آخرت به تناسخ در دنیا نیز معتقد گردد .
دیگر آنکه تناسخ به عنوان اعتقادی در برابر و تقابل با معاد و بقای روح در جهان دیگر مطرح گردد که ظاهرا عمده گروه های تناسخی به همین نظر گرایش دارند .
اتفاقا در مفاهیم دینی ما نیز این گروه با همین دیدگاه معرفی شده اند ؛ امام صادق علیه السلام راجع به اهل تناسخ فرمود: «اینان پنداشته اند که نه بهشت و نه جهنمی است و نه برانگیختن و زنده شدن است. قیامت در نظر آنان عبارت از این است که روح از قالبی بیرون رود و در قالب دیگری وارد شود. اگر در قالب اول نیکوکار بوده ،بازگشتن در قالبی برتر و نیکوتر در عالی ترین درجه دنیا خواهد بود . اگر بدکار یا نادان بود، در پیکر بعضی از چهار پایان زحمتکش و بار بر که حیات شان با رنج و زحمت طی می‌شود، مستقر می‌گردد یا در بدن پرندگان کوچک و بد قیافه ای که شب ها پرواز می‌کنند و به گورستان‌ها علاقه و انس دارند جای می‌گیرد».(2 )
در هر حال از نظر ادیان آسمانی این تفکر جایی نداشته وبه کلی مطرود است چنان که در روایتی نقل شده :
مأمون به حضرت رضا علیه السلام عرض کرد : درباره کسانی که قائل به تناسخ­اند، چه می‌فرمایی؟ فرمود:« کسی که تناسخ را بپذیرد و به آن عقیده داشته باشد، به خدا کفر آورده ،بهشت ودوزخ را غیر واقعی تلقی کرده است». (3)
اما فارغ از این دیدگاه های نقلی باید دید اصولا اساس تناسخ در تعاریف گوناگون آن اولا قابل قبول از منظر عقل و معقول می تواند باشد ؛
ثانیا آیا اعتقاد به این امر در منظومه معرفتی ما می تواند جایگاه درستی پیدا کند یا اینکه اعتقاد به ان به نوعی تخریب و انهدام سایر مبانی اعتقادی است .
تنوع مبانی و گرایش ها در تناسخ باعث می شود که بررسی دقیق این عقیده جوابی بسیار مبسوط ومتفاوت را بطلبد اما در نگاهی مختصر به اصول تفکر تناسخی پرداخته، سعی می کنیم آن را مورد بررسی قرار دهیم .
اولا: فلاسفه بزرگی همانند ملاصدرا تناسخ را دارای تنافی وتضاد با اصول معین فلسفی و عقلی دانسته و آن را نا معقول خوانده اند ؛ مثلا صدر المتألهین تناسخ را با دیدگاه فلسفی خود در مورد نفس انسان و کیفیت ارتباط نفس با بدن در تعارض دیده می‌گوید:
«دانستی که نفس در اولین مرحله تکوین، درجه اش درجه طبیعت است. سپس به تناسب حرکت استکمالی ماده، ترقی می‌کند تا از مرز نبات و حیوان بگذرد. بنابراین وقتی نفس درمرحله­ای از قوه به فعلیت می­رسد، هر چند آن فعلیت ناچیز باشد ،محال است دوباره به قوه محض و استعداد صرف برگردد. به علاوه صورت و ماده، شیء واحدی هستند که دارای دو جهت فعل و قوه می‌باشند و با هم مسیر حرکت استکمالی را می‌پیمایند و در مقابل هر استعداد و قابلیت به فعلیت مخصوصی نایل می‌شوند ، بنابراین محال است روحی که از حد نباتی و حیوانی گذشته ،به ماده منی و جنین تعلق بگیرد». (4)
یعنی از حالت فعلیت به حالت قوه که بدون هیچ فعلیتی است، باز گردد. در حقیقت از نظر ملاصدرا بطلان تناسخ از این جهت است که وقتی نفس به تدبیر نطفه ای اشتغال یافت، اگر طبق نظر تناسخی‌ها نفس دیگری هم بر آن تعلق گیرد ، نتیجه آن می‌شود که بدن دارای دو روح گردد و این غیر ممکن است؛ زیرا محال است یک چیز دارای دو ذات یعنی دو نفس باشد، چون هر فردی درون خود فقط یک نفس احساس می‌کند، بنابراین تناسخ مطلقا ممتنع است. (5)
تبیین دقیق این نظریه مبتنی بر بررسی مبادی و مقدمات فلسفی آن و دیدگاه های مختلف در مورد نفس و چگونگی ارتباط آن با بدن و امکان ایجاد یک بدن جدید بدون همراهی نفسی جدید در کنار آن است که به صرف مقبول و جالب بودن و پسندیده به نظر آمدن بازگشت روح در بدنی جدید ، نمی تواند به آسانی ما را متقاعد کند که پس دیدگاه تناسخی دیدگاه معقولی است ؛
البته فعلا امکان بحث مبسوط در خصوص این مبانی فلسفی نیست اما تنها ذکر همین مساله را در درک این اشکال به تناسخ لازم می دانیم که تناسخ یا «نسخ » غیر از «مسخ» است ؛ هرچند تفکر تناسخی می تواند شاخه های گوناگونی داشته باشد اما اجمالا در تفکر معتقدان به عود روح به دنیا ،روح دو گروه به جسم دیگر باز نمی­گردد:
اول آنان که در مسیر سعادت به کمال نهایی رسیده­اند که پس از مرگ به کمال مطلق نایل می‌آیند. اینان کمبودی ندارند تا بخواهند دوباره به دنیا باز گردند و نقایص حیات گذشته خویش را با سعی و عمل جبران کنند.
دسته دوم آنان که در حد اعلای شقاوت قرار دارند .اینان نیز به دنیا باز نمی‌گردند زیرا در ایام زندگی چنان به انحراف گراییده و راه سعادت را به روی خود بسته­اند که دچارسقوط ابدی گردیده و نمی­توانند با عود به دنیا، گذشته ننگین خویش را جبران نمایند و به سعادت و کمال (گر چه نسبی و محدود باشد) برسند.
دسته سوم یعنی گروه های متوسط که بین تکامل یافتگان سعادتمند و ساقط شدگان شقاوتمند هستند، وقتی از دنیا می­روند، دوباره روح شان به دنیا باز می­گردد و به تناسب خلق و خوی متفاوتی که دارند ،با شکل­های مختلف و گوناگون به دنیا بازگشت می­کند. از این رو برای هر شکلی نام مخصوصی گذاشته­اند. اگر به صورت انسان برگردد ،آن را «نسخ » می­نامند . اگر به صورت حیوان عود کند، «مسخ » می­گویند . اگر روح انسان در نباتات حلول کند، «فسخ » می­نامند .اگر روح آدمی به جماد تعلق گیرد، «رسخ » می­نامند.
در واقع پیروان تناسخ کسانی هستند که می گویند روح فرد پس از مرگ به جسم انسان یا موجود دیگری بر می گردد ،بدون آنکه خود، در زندگی جدید وی‍ژگی های روح قبلی را داشته باشد و گذشته خویش را به یاد آوردند. اگر مثلا در قالب حیوانی برگردد ،تنها زجر عادی حیوان بودن و زیر دست بودن وبار بردن را می کشد ؛
در این صورت، روح موجود در بدن یک گاو هم چنان روح گاو است، نه روح انسان در کالبد گاو ؛ در حالی که در "مسخ" که عذابی برای برخی از امت های گذشته بوده، روح انسان همان روح انسانی با ادراکات انسانی اش بوده اما در قالب و جسم حیوان قرار داده می شد که خود این ادراک بزرگ ترین و بالاترین درد و رنج برای آن فرد محسوب می شد .
در تناسخ مشکل اصلی این است که روح و حقیقت وجودی یک انسان پس از طی کردن مراحل نقص نباتی و حیوانی و رسیدن به درجات کمال انسانی ، مجددا عقب گرد کرده ،به مرتبه گذشته برگردد، یعنی از فعلیت به قوه برگردد و این حقیقتی است که با مسلمات علوم عقلی و مبانی فلسفی در تضاد وچالش است .
دوم : مشکل دیگر تناسخ عدم مقبولیت آن و ناتوانی از پاسخگویی درست به سوالات پیرامون این عقیده است ؛ در واقع حتی اگر از منظر عقل ومبانی فکری مان بتوانیم اصل تناسخ را ممکن و معقول بدانیم اما نمی توان آن را به عنوان عقیده ای حق پذیرفت .
تناسخ پاسخی ساده به یک مساله بسیار پیچیده است و هر چه بیش تر در این مساله و امور پیرامون آن تفکر کنید ،به نارسایی این فرضیه بیشتر پی خواهید برد .
اما برخی از این ابهامات :
نخست: اگر تناسخ نوعی پاسخ به قانون کارما و در حقیقت تجلی رفتارهای فرد در زندگی قبلی اوست ، عامل تعیین وضعیت فرد در اولین زندگی او چیست ؟ در واقع تفاوت مبنایی بین روح بکرو به اصطلاح تازه خلق شده با روحی که قبلا تجربه زندگی داشته چیست ؟ روح در اولین تجربه زندگی در هر قالبی که باشد نتیجه کدام عمل یا رفتار را پس می دهد ؟
از طرف دیگر اگر در هر زمان ارواح جدیدی خلق می شوند ،چه تناسبی بین ارواح و اجسام در عالم وجود دارد ؟ یعنی یا باید پذیرفت که در ابتدای عالم تعدادی روح موجود بوده و همین تعداد روح معین به صورت دوره ای در اجسام مختلف سیر می کنند و همین رویه دامه دارد ، و یا اینکه می گوییم در همین حین ارواح جدیدی هم به برخی اجسام وارد می شوند که تجربه زندگی گذشته ای را نداشتند ،پس با خلق هر روح جدیدی یک روح از گذشته معطل شده بدون کالبد وجسم می ماند ؛
البته ممکن است گفته شود در این میان ارواحی هم هستند که به کمال مطلق رسیده ،دیگر نیازی به ورود در جسم جدیدی ندارند ، حال این سوال مطرح می شود که وضعیت این روح مجرد که قابل نابودی هم نیست چه خواهد شد ؟ آیا به جهان دیگر منتقل می گردد ؟ شما که تناسخ را در برابر بهشت وجهنم و جهان دیگر می دانید؟
سوال دیگر آن است که این فرایند ورود روح در جسم دیگر بدون آنکه به سرانجامی ختم شود ،چه منطق و مبنایی را به دنبال دارد ؟ رسیدن تدریجی انسان به کمالات انسانی اش؟ هدایت جهان به سوی خیر وکمال بیش تر یا تنها نوعی عقوبت و نتیجه گیری از اعمال گذشته ؟ مسلما در تفکر مورد نظر شما فرض آخر مطرح است چون اگر بنا بر اصلاح انسان و درس گرفتن از اشتباهات گذشته اش باشد ،دیگر یاد نیاوردن گذشته و اشتباهاتی که باعث شد به فلاکت وضع فعلی بیفتد بی معناست ؛ به علاوه اگر این روند می توانست اوضاع انسان وعالم را به بهبودی هدایت کند ، چرا روز به روز اوضاع عالم وانسان رو به وخامت می نهد ؟
مسلما آنچه تناسخ را برای شما جذاب تر از دیدگاه معاد کرده ، منطبق بودن بر اساس قانون علیت و نوعی رستاخیز دنیایی بودن آن است ؛ حال آن که این دیدگاه بسیار ساده و بی معناست . زیرا در بهترین حالت تنها فرد می داند که هرچه بد بختی وفلاکت در زندگی نصیب او شده ،نتیجه اعمال گذشته خود اوست ، گذشته ای که نه خود به یاد می آورد و نه از چند وچون آن آگاه است.
با این بیان فرد یا دچار نوعی نفرت از خود می شود و یا نوعی دوگانگی شخصیتی بین خود امروزش با خود زندگی قبل و خود زندگی بعدش می بیند ؛ در نتیجه در بهترین حالت تلاشی برای بهتر زندگی کردن خود ناشناخته اش در زندگی آینده که در هاله ای از ابهام و وهم پیچیده شده نکرده ،بلکه خود آینده اش را نیز محکوم به تحمل سرنوشت خود فعلی اش و کشیدن جور اشتباهات خود قبلی اش می داند .
نکته بسیار منفی در این عقیده آن است که مهم ترین انگیزه در فرد برای بهتر زیستن و بهتر بودن همان درک شرایط و موقعیتی عالی تر در حیات مبهم بعدی است ؛ در واقع فرد نه تلاش فعلی اش را برای بهبود زندگی فعلی اش کارگر می داند و نه نتایج منفی و تبعات زشت رفتارهای نادرستش را معلول اختیار و عملکرد خود ، بلکه در تفکری جبرآلود همه چیز را نتیجه اعمال خود در حیات قبلی می پندارد .
فارغ از همه این مسایل اصولا فلسفه آفرینش عالم وخلقت انسان بر اساس نظریه تناسخ چیست ؟ آیا می توان فلسفه درست ومعقولی برای زندگی مکرر ومتفاوت در دنیا و پی در پی رنج کشیدن ویا خوشی دیدن و به نهایتی ختم نشدن ویا با رسیدن به نهایتی به عدم ونیستی و یا جهان آخرت رفتن می توان تصور کرد ؟
تناسخ در برخی تفکرات با معاد و جهان دیگر کاملا قابل جمع است ؛ حال با وجود قرار داده شدن جهانی دیگر در مجموعه نظام هستی که کارکردهای گوناگونی از جمله تجلی یافتن نتایج اعمال دنیایی افراد در آن دارد ،دیگر چه ضرورت و نیازی به طرح نظریه تناسخ با آن همه اشکال وابهام وجود دارد ؟
در داستان ادیان آسمانی از معاد، جایگاه دنیا و خلقت انسان و ضرورت وجود اختلافات و تمایزات و اصل مهم و اساسی آزمایش بشر و تجلی عینی این اعمال در جهان دیگر و محاسبه ای عادلانه و دقیق به آن و ده ها مساله مرتبط و ضروری دیگر کاملا نهادینه شده و در یک ساختار معین و منظومه معرفتی مشخص قرارداده شده است. پاسخ هر سوال و ابهامی از درون آن به روشنی به دست می آید ؛ در حالی که در مساله تناسخ در عین ابهام و تنوع نظر در آن ده ها سوال بی پاسخ و عدم تناسب این نظریه با دیگر تفکرات مورد تایید عقل به چشم می خورد .
عجیب آنکه معاد و بهشت و جهنم را نظریه ای منسوخ شده می پندارید و تناسخ را کاملا معقول ومنطقی ! یا تعریف ما از عقل و منطق متفاوت است و یا چندان تحقیق درست و لازمی در ابتدائیات این دو مساله نداشتید ؟
البته به نظر می رسد که اساس اشکال شما به معاد و میل به تناسخ ، مشکل عذاب ابدی یک انسان گنهکار در حیات محدود دنیایی اوست .قرن ها پیش پیشوایان دینی ما و شاگردان مکتب این بزرگواران به این سوال پاسخ های متعددی داده اند که فعلا از ورود در این بحث خودداری می کنیم.

منبع:www.pasokhgoo.ir

  

/ 0 نظر / 7 بازدید