بخشی از خاطرات به یاد ماندنی سفر

به محض ورود و خروج از آن قلبت شروع به تپش می کند و تو را به گذشته ات می برد.گذشته ای که از آن دور نیستی اگر چشم دلت را باز کنی.با ورود به این اقلیم اولین تابلویی که در جاده می بینی مربوط به پاسارگاد است.مکانی که کورش پارسی آرمیده است .با دیدن آرامگاهش ناگهان اشک در چشمانت حلقه می زند.دوست داری بلند فریاد کشیده و او را صدا بزنی.ولی جمعیتی که آن جاست تو را راحت نمی گذارد.این فریاد را مجبور هستی در درونت خالی کنی.هرچند اشک ها با دیدن مقبره ی کورش جاری می شود ولی همچنان عظمتی را حفظ کرده که شاید این اشک ها به خاطر عظمتش است .چشمانت را لحظه ای می بندی و کورش را می بینی که در برابرت ایستاده و لبخندی بر لب دارد.او تو را به گذاری در پاسارگاد فرا می خواند.عصای درخشان پادشاهی و لباس شاهانه را بر تن دارد. او تو را به سمت آرامگاه فرزندش،کمبوجیه دعوت می کند.با کورش وداع می کنی و بعد به سمت آرامگاه کمبوجیه (معروف به زندان سلیمان) می روی.تو کمبوجیه را با داستان هایی که از او در تاریخ خوانده ای می شناسی.شاید از او در لحظه ی اول متنفر باشی که چرا برادرت را کشتی.اما اگر خوب تر تاریخ بعد از آن جریان را مطالعه کنی سرانجام می بینی مظلومیت خاصی را در چهره اش.به گونه ای که با دیدن آرامگاهش واقعا دلت   می سوزد و دوست داری عذر خواهی کنی.بعد از آن در همین پاسارگاد به یکی از کاخ های عظیم هخامنشیان نزدیک می شوی.بالا می روی و بر اوج می ایستی و کوچکی دنیای زیر پایت را از آن جا می بینی و متوجه می شوی که آنها آن عظمت نهفته در نگاهشان را از کجا به غنیمت آورده اند.پاسارگاد را ترک می کنی به سمت مرودشت،آن جا که شهر عظیم پارسه  قرار دارد رهسپار می شوی.تو اکنون در آن جا هستی.چند لحظه بیشتر به آغاز سال نوی خورشیدی باقی نمانده.شور و شوقی در درونت جوانه زده.گویی تو نیز مانند دیگر میهمانان شاهی برای برپایی مراسم نوروز دعوت شده ای.هیچ خوشبختی بالاتر از آن نیست که آغاز سال را همراه با نیاکانت باشی.در دست دیگر میهمانان هدایایی چون بره،بز کوهی،نیلوفر آبی،ابزارآلات شاهی و... می بینی ولی تو هدیه ای متفاوت داری.تو قلبت را،احساست را،غرور ملی ات را تقدیم می کنی و از میان این همه هدایا هدیه ی تو برگزیده و مورد پسند پادشاه واقع می شود.آری تو نیز از دروازه ی ملل وارد می شوی.بر دامنه ی کوه رحمت می روی و عظمتی را که قبلا در نگاه آنان نهفته دیده بودی آشکارا در مقابل خود می بینی.این است تمدن پارسی.بر می گردی و پشت سرت را نگاه می کنی .آرامگاه اردشیر دوه و سوم را می بینی. با ذکر"آشم هوو وشتیم استی اوشتا استی اوشتاآهمایی هاآتشایی وشتایی اشم" با آنها ارتباط برقرار می کنی. به کاخ ها که نگاه می کنی احساس غرور به تو دست می دهد .  می بینی که تمام حکاکی ها و نقاشی ها همراه با احساس رضایت هنرمندانش کشیده شده و نه از روی اجبار و بیگاری.رضایتی که با اختیار همراه با پرداخت دستمزد همراه بوده.و آن زمان که اعراب دختران را زنده به گور می کردند و زن را ابزاری می پنداشتند،زن ایرانی مدیریت کارگاه های تولیدی تخت جمشید(پارسه) را به عهده اشت و مردانی زیر دست او کار می کردند.آن زمان زن ایرانی مرخصی 5 ماهه ی زایمان داشت و در طول این مدت مستمری برای گذران زندگی اش  می گرفت.آن زمان زنانی بودند که فرماندهی جنگ را بر عهده داشتند.چون دریاسالار آرتیمیس.حضور در پارسه حسی  متفاوت است و همراه با اشکهایی که نمی توانند دوری از آن را تحمل کنند.ولی چاره ای نیست.باید به مکانی دیگر بروی.مکانی که اگر نبینی سفرت را خدشه دار  می کند و آن نقش رستم است.محل آرامگاه داریوش بزرگ،خشایارشا(گزرسیس)،اردشیر اول و داریوش دوم.همچنان می توانی عظمت را در این مکان ببینی اما با عظمت کورش تفاوت دارد.به آرامگاه خشایارشا که نگاه می کنی بغضت می گیرد و خود را خالی می کنی.این صحنه،صحنه ی غم انگیزی است.بالاخص هنگامی که سایه ی دو عقاب در حال پرواز بر مقبره ی او می افتد.این ها انگار منتظر شکارند و شکارشان گوشت تن پادشاهی خوشنام است.اما تو ناگهان فریاد می زنی دور شوید به شایعات توجه نکنید.تا کی  می خواهید انگ خیانت و ایرانی کشی را که برخی متعصبان به او نسبت می دهند و قهرمانی اش را به استر یهودی واگذار می کنند تحمیل کنید؟من نمی گذارم به مقبره اش نزدیک شوید.روبه روی این مقبره ها عمارتی است که به کعبه ی زردشت معروف است.در این لحظه همانند نیاکانت دست راست خود را به یاد اهوره مزدا بلند کرده و سرود غرور انگیز ایران را(در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما/پاینده باد نام ایران ما) می خوانی. آری تو سرانجام  نقش  رستم را با دریایی از تاسف و اشک رها  می کنی.خودت نمی خواهی ولی پاهایت تو را می برند.آری این ها همه خاطراتی است که من تجربه کرده ام و تویی که دریچه ی قلبت را به گذشته باز  کرده ای،تو نیز بی شک آن ها را تجربه می کنی.و سرانجام لحظه ی غمباری است ترک پارسه و رفتن از دیار کورش.در لحظه ی آخر متاثر شدم و شرمنده.شرمنده ی گذشته،شرمنده ی نیاکانمان،شرمنده ی تمدنمان،شرمنده ی فرهنگمان.علتش عیان است چه حاجت به بیان است.فقط کافی است به طرز نگهداری این آثار عزیزتر از جان نگاهی بیفکنیم.اینکه برای مثال قبلا بر مقبره کورش سایبانی برای محافظت آن از شرایط روزگار فراهم بوده و اکنون نیست.آیا اینها اقدامی در راستای نابودسازی میراث فرهنگی نیست اگر به دنبال آن حذف این بخش از تاریخ(هخامنشیان) را از کتابهای درسی مدارس اضافه کنیم؟آیا حذف بخشی از تاریخ به معنای حذف تمامی تاریخ نیست؟آیا نادیده گرفتن این بخش که یادآوری اش سرشار از احساس افتخار و غرور است درست می باشد؟فقط می توانستم در آن لحظه بگویم کورش جان!شرمنده ام،شرمنده ام،شرمنده!

/ 0 نظر / 9 بازدید